تبليغاتX
مرا دوست بدار ، اندکی ولی طولانی !

مرا دوست بدار ، اندکی ولی طولانی !
آنقدر زیبا دوستت داشتم که باورت نمی شد !!!!
می دانم هراز گاهی دلت تنگ می شود.
همان دلهای بزرگی که جای من در آن است
آنقدر تنگ میشود که حتی یادت می رود من آنجایم.
دلتنگی هایت را از خودت بپرس.
و نگران هیچ چیز نباش!
هنوز من هستم. هنوز خدایت همان خداست! هنوز روحت از جنس من است!
اما من نمی خواهم تو همان باشی!
تو باید در هر زمان بهترین باشی.
نگران شکستن دلت نباش!
میدانی؟ شیشه برای این شیشه است چون قرار است بشکند.
و جنسش عوض نمی شود ...
و میدانی که من شکست ناپذیر هستم ...
و تو مرا داری ...
برای همیشه!
چون هر وقت گریه میکنی دستان مهربانم چشمانت را می نوازد ...
چون هر گاه تنها شدی، تازه مرا یافته ای ...
چون هرگاه بغضت نگذاشت صدای لرزان و استوارت را بشنوم،
صدای خرد شدن دیوار بین خودم و تو را شنیده ام!
درست است مرا فراموش کردی، اما من حتی سر انگشتانت را از یاد نبردم!
دلم نمی خواهد غمت را ببینم ...
می خواهم شاد باشی ...
این را من می خواهم ...
تو هم می توانی این را بخواهی. خشنودی مرا.
من گفتم : وجعلنا نومکم سباتا (ما خواب را مایه آرامش شما قرار دادیم)
و من هر شب که می خوابی روحت را نگاه می دارم تا تازه شود ...
نگران نباش! دستان مهربانم قلبت را می فشارد.
شبها که خوابت نمی برد فکر می کنی تنهایی ؟
اما، نه من هم دل به دلت بیدارم!
فقط کافیست خوب گوش بسپاری!
و بشنوی ندایی که تو را فرا می خواند به زیستن!
پروردگارت ...
با عشق !
[ جمعه 15 اردیبهشت1391 ] [ 12 ] [ حنا ] [ ]

نه صدایش را نازک می کرد... 
و نه دستانش را "آردی"... 
از کجا باید به" گرگ" بودنش شک می کردم

[ پنجشنبه 14 اردیبهشت1391 ] [ 9 ] [ حنا ] [ ]
زن ها گاهي اوقات چيزي نميگويند 
چون به نظرشان لازم نيست كه چيزي گفته شود 
با نگاهشان حرف ميزنند... 
به اندازه يك دنيا حرف ميزنند 
هرگز نبايد از چشمان هیچ زنی ساده گذشت...!!

[ پنجشنبه 14 اردیبهشت1391 ] [ 9 ] [ حنا ] [ ]
من از نهایت شب حرف میزنم
من از نهایت تاریکی
و از نهایت شب حرف میزنم
اگر به خانه من آمدی برای من ای مهربان چراغ
بیار
و یک دریچه که از آن
به ازدحام کوچه ی خوشبخت بنگرم

فروغ


[ پنجشنبه 7 اردیبهشت1391 ] [ 11 ] [ حنا ] [ ]
پیوسته می‌اندیشی
پنجره را می‌نگری
و غم در چشم‌خانه‌ی توست
تو که مرا بیش‌تر از زندگی دوست داری؟
پارسال خودت گفتی...
می‌خندی
در خنده‌ات، خنده‌ای نیست
آسمان را می‌نگری
به تندیس‌های ابرها
و من آسمان و جهانم، مگر نه؟
پارسال خودت گفتی...

«ماریا پاولیکوفسکا»
[ یکشنبه 3 اردیبهشت1391 ] [ 11 ] [ حنا ] [ ]
رنگ قرمز
رژ لب قرمز
انتخاب توست ...
؛
تـــو، رنگ میزنی لب های بی رنگم را ...
برای مزه مزه کردن ِ بوسه هایی با طعم گیلاس
؛
تو، رنگ میزنی لب های بی رنگم را ...
برای بر جا گذاشتن ِ رَدی قرمز، آن هم با لب هایم بر روی تمام ِتنت
؛
امشـــب به انتخابت، من قرمز پوش ِ تو شده ام ..

[ شنبه 2 اردیبهشت1391 ] [ 10 ] [ حنا ] [ ]
از تو به خود رسیده ام
از
تو به درد
از
تو به عشق
از
تو به توبه از گناه
از
تو به هر سوی جنون
چنان سرک کشیده ام
که رو به تو اگر کنم
به چشم تو نظر کنم
قالب خود تهی کنم
من از
تو
به حقیقتی رسیده ام
که هرچه هست در جهان
مَجاز می کند به چشم من..
من از حدود این جهان
به بیکران رسیده ام..
از
تو به خود رسیده ام
[ پنجشنبه 31 فروردین1391 ] [ 23 ] [ حنا ] [ ]
برایت خاطراتی بر روی این دفتر سفید نوشتم

که هیچکسی نخواهد توانست چنین خاطرات شیرینی را

برای بار دوم برایت باز گوید.

چرا مرا شکستی ؟چرا؟

اشعاری برایت سرودم

که هیچ مجنونی نتوانست مهربانی و مظلومیت چهره ات را توصیف کند

چرا تنهایم گذاشتی ؟چرا؟

چهره پاک و معصومت را هزار بار بر روی ورق های باقی مانده وجودم نگاشتم

چرا این چنین کردی با من ؟چرا؟

زیباترین ستارگان آسمان را برایت چیدم.

خوشبو ترین گلهای سرخ را به پایت ریختم.

چرا این چنین شد/؟چرا؟

من که بودم؟

که هستم به کجا دارم می روم؟
 
[ چهارشنبه 30 فروردین1391 ] [ 20 ] [ حنا ] [ ]

دوباره دلم واسه غربت چشمات تنگه
دوباره اين دل ديوونه واست دلتنگه
وقت از تو خوندنه ستاره ء ترانه هام
اسم تو برای من قشنگترين آهنگه
بی تو يك پرنده اسير بی پروازم
با تو اما ميرسم به قله آوازم
اگه تا آخر اين ترانه با من باشي
واسه تو سقفی از آهنگ و صدا ميسازم
با يك چشمك دوباره منو زنده كن ستاره
نذار از نفس بيفتم تويي تنها راه چاره
آی ستاره آی ستاره بی تو شب نوری نداره
اين ترانه تا هميشه تو رو ياد من مياره
تويی كه عشقمو از نگاه من ميخونی
تويی كه تو تپش ترانه هام مهمونی
تويی كه هم نفس هميشه آوازی
تويی كه آخر قصه ء منو ميدونی
اگه كوچه صدام يك كوچه باريكه
اگه خونم بی چراغه چشم تو تاريكه
ميدونم آخر قصه ميرسي به داد من لحظه يكي شدن تو آينه ها نزديكه

[ چهارشنبه 30 فروردین1391 ] [ 20 ] [ حنا ] [ ]
قطار می رود …. تو می روی ….. تمام ایستگاه می رود …………
و من چقدر ساده ام که سالهای سال ، در انتظار تو
کنار این قطار رفته ایستاده ام
و همچنان به نرده های ایستگاه رفته تکیه داده ام!!!

قیصر
[ چهارشنبه 23 فروردین1391 ] [ 22 ] [ حنا ] [ ]
لحظاتی هست که :

هیــــچ چیز این زندگی قانعت نمی کند ؛

فقط و فقط نیاز به اندکـی مُـــــردن داری!!!
[ جمعه 18 فروردین1391 ] [ 11 ] [ حنا ] [ ]
کوچه‌های قدیمی را باریک می‌ساختند،

تا آدم‌ها به هم نزدیک‌تر شوند…

حتی در یک گذر؛

ما انسانها اکنون چقدر از هم دوریم ...
[ جمعه 18 فروردین1391 ] [ 11 ] [ حنا ] [ ]
.: Weblog Themes By dokhmale-papa :.

درباره وبلاگ

وقتی که کلمات، تو را میخوانند
و تو در بودنم جاری نمی‌شوی…
دوباره عشق
در میان لبانم
بیصدا می‌نشیند
تا
صدایش کنی..
لینک دوستان
امکانات وب

قالب های دخمل بابا

مشهدیا کلیک کنید و عضو شوید

تورادوست دارم

raha

عشق



برای نمایش تصاویر گالری كلیك كنید


دریافت كد گالری عكس در وب



دریافت همین آهنگ

دخمل بابا دخملي

*
*
*
*
*
*
*